درباره وبلاگ


عضو مرکز توسعه وبلاگ نویسی دینی خراسان جنوبی با کد عضویت 5173 شادی روح شهدا صلوات...
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان



نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 16
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 18
بازدید ماه : 18
بازدید کل : 46136
تعداد مطالب : 53
تعداد نظرات : 12
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


  آپدیت nod32
راه راست




گفتند و سرودند و نوشتند و گذشتند

این شعرترین شعر خدا را ننوشتند

دردا و دریغا که قلم ها و زبان ها

نجوای شب و سوز دعا را ننوشتند

از خلوت آغوش شبانگاه سرودند

آغوش وداع شهدا را ننوشتند

گفتند و نوشتند زمستان و خزان را

سرسبزترین فصل شما را ننوشتند

دیدند فراتی شده از هر مژه جاری

حتی نمی از اشک صفا را ننوشتند

خون گریه کن ای دوست از این نکته که آن ها

آمیزه ی لبخند و بکا را ننوشتند



پنج شنبه 27 بهمن 1390برچسب:, :: 14:15 ::  نويسنده : مرتضی

سال 1374 خانمی با كودك خردسالش به مطب من مراجعه كرد. هر دوی آنان بیماری سل داشتند .ناراحتی خانم به قدری بود كه از حلقوم او خون بیرون می آمد.  آن ها را معاینه كردم و برایشان نسخه ای نوشتم. چون نسخه را به دست آن خانم دادم، با كمال ناامیدی اظهار داشت : نسخه قبلی شما را هم دارم!  من یك بار دیگر هم به شما مراجعه كرده ام و به علت ناتوانی مالی، قدرت تهیه دارو را ندارم ! وی در ادامه ابراز داشت:  من چهار فرزند دارم كه همگی - به جز یك دختر ده ساله-  همین بیماری را دارند، همسرم نیز فلج و خانه نشین است و تنها نان آور خانه همان دختر ده ساله است كه با قالی بافی مبلغ اندكی به دست می آورد و این مقدار، تنها هزینه خرید نان ماست! من بعد از شنیدن درد دل این خانم به او گفتم: موضوع را با دوستانم در میان می گذارم تا چاره ای بیندیشیم و مشكل شما را حل كنیم . آن خانم از مطب من خارج شد و من هم چنان در فكر چاره جویی بودم. پس از مدتی دیدم دوباره به من مراجعه كرد. اما این بار با دفعه قبل خیلی تفاوت داشت و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . با شادی تمام به من گفت: دیگر نیازی به تلاش شما نیست!  علت را پرسیدم، در جوابم گفت: وقتی كه به منزل رسیدم هیأتی به خانه ما آمدند و وضعیت ما را بررسی كردند. قرار شد همه ما را برای درمان به بیمارستان ببرند! گفتم: این هیأت از سوی چه كسی آمده بودند؟ گفت : از سوی مقام معظم رهبری ! گفتم : چگونه از موضوع باخبر شده بودند؟ گفت : وقتی كه مقام معظم رهبری به قم تشریف آوردند، من ماجرای زندگیم را طی نامه ای خدمت ایشان توضیح دادم . نامه من به دست مسئولین امر سپرده شد . تمامی نامه ها را بررسی كردند، نامه افراد اورژانسی در اولویت قرار گرفت و من نیز چون چنین وضعی داشتم، مورد لطف آقا قرار گرفتم. 



پنج شنبه 27 بهمن 1390برچسب:, :: 14:7 ::  نويسنده : مرتضی

      فکه بود. هوا خیلی گرم بود. خاکهایش هم خیلی نرم بود. و منطقه پر یود از راهیان نور! کنار ایستگاه صلواتی نشسته بودم و مشغول خوردن شربت. پاهای لختم را هم داخل خاکها بازی می دادم. چه کیفی داشت! آدم را وسوسه می کرد حتی برای تبرک هم که شده مقداری برداری . پسرک نوجوانی را دیدم که چفیه اش را تا آنجا که جا داشته پر خاک کرده و مثل یک گونی انداخته پشتش و با کمری که از سنگینی آن به جلو خم شده، آرام و با طمأنینه به طرفم می آید. به نزدیکم که رسید، گفتم: «خسته نباشی! بابا اگه همه مثل تو این همه خاک ببرن، خاکای اینجا سر یه ماه تموم می شه. حالا این همه خاک رو میخوای چکار؟»

      بدون اینکه سرش را به طرفم برگرداند، همان طور که راهش را ادامه می داد از زیر عینک دودی اش نگاه مرموزی به من کرد و با لحنی آرام گفت:« می خوام برای یه لحظه هم که شده سنگینی ِ کوله پشتی رزمنده ها رو روی دوشم احساس کنم!»

      ... و من ماندم و چشمان زل زده ای که به چفیه­ ی پر خاک دوخته شده بود و دوشی که بدون اینکه چیزی رویش باشد احساس سنگینی می کرد.

      آیا تو هم روی دوشت احساس سنگینی می کنی؟!

 



پنج شنبه 27 بهمن 1390برچسب:, :: 13:46 ::  نويسنده : مرتضی

منم عمار همون بچه بسیجی                زخاک فکه و فاو دوایجی

همون گریه کنی که میره هیات            کلاس عشق بازی با ولایت(2)

همونی که شنیده این عمار                  دلش آتیش گرفته از غم یار

نوشته نامه ای از جان بر جانان           به نام حضرت باری تعالی (2)

سلام مولای من،سید علی جان             سلام ای رهبرم،ای قلب ایران

سلام ای قوت دلهای خسته                 بگومولا دلت از چی شکسته

بگو مولای من دلها بی قراره              چشا رو گونه ها شبنم می کاره

بگوتا هرچه شیعه هرچه سنی             فدات شن به ابی انتَ وامی

بگو اقافقط بایک اشاره                     که غصه دلامون روکرده پاره

ازاون فتنه گران انتخابات                  که میدون امدن با شال سادات

جسورانه دل رهبر شکستین               خیال کردین توی کوفه نشستین

علی هفتاد میلیون یار داره                هزاران مالک وعمار داره

چوسلمانها به دورش در طوافند           چه شمشیرها به اذنش درغلافند

فقط کافی ایست تالب تر گشاید            بسازند بکشند در هر شعاعی(3)

باخامنه ای کسی نگردد گمراه         اودر شب فتنه می درخشد چون ماه

با هرنفسم به یاد او می خوانم         لاحول     و    لا قوت    الا   بالله                                 

 



جمعه 21 بهمن 1390برچسب:, :: 11:16 ::  نويسنده : مرتضی


جمعه 21 بهمن 1390برچسب:, :: 11:6 ::  نويسنده : مرتضی