موضوعات آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
راه راست فکه بود. هوا خیلی گرم بود. خاکهایش هم خیلی نرم بود. و منطقه پر یود از راهیان نور! کنار ایستگاه صلواتی نشسته بودم و مشغول خوردن شربت. پاهای لختم را هم داخل خاکها بازی می دادم. چه کیفی داشت! آدم را وسوسه می کرد حتی برای تبرک هم که شده مقداری برداری . پسرک نوجوانی را دیدم که چفیه اش را تا آنجا که جا داشته پر خاک کرده و مثل یک گونی انداخته پشتش و با کمری که از سنگینی آن به جلو خم شده، آرام و با طمأنینه به طرفم می آید. به نزدیکم که رسید، گفتم: «خسته نباشی! بابا اگه همه مثل تو این همه خاک ببرن، خاکای اینجا سر یه ماه تموم می شه. حالا این همه خاک رو میخوای چکار؟» بدون اینکه سرش را به طرفم برگرداند، همان طور که راهش را ادامه می داد از زیر عینک دودی اش نگاه مرموزی به من کرد و با لحنی آرام گفت:« می خوام برای یه لحظه هم که شده سنگینی ِ کوله پشتی رزمنده ها رو روی دوشم احساس کنم!» ... و من ماندم و چشمان زل زده ای که به چفیه ی پر خاک دوخته شده بود و دوشی که بدون اینکه چیزی رویش باشد احساس سنگینی می کرد. آیا تو هم روی دوشت احساس سنگینی می کنی؟!
نظرات شما عزیزان: پنج شنبه 27 بهمن 1390برچسب:, :: 13:46 :: نويسنده : مرتضی
![]() ![]() |